جلال الدين الرومي
21
فيه ما فيه ( فارسى )
يكى است . نمىبينى چون از يك چيز سير شد ، مىگويد هيچ ازينها نمىبايد پس معلوم شد كه ده و صد نبود بلك يك بود « 1 » . وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً « * » [ اين « 2 » شمار خلق فتنه است ، كه گويند اين يكى و ايشان صد يعنى ولى را يك گويند و خلقان بسيار را صد و هزار گويند . اين فتنهاى عظيم است . اين نظر و اين انديشه كه اين انديشيد كه ايشان را بسيار بيند و او را يكى فتنهاى عظيم است و ما جعلنا عدتهم الا فتنه ] كدام صد كدام پنجاه كدام شصت قومى بىدست و بىپا و بىهوش و بىجان چون طلسم و ژيوه و سيماب مىجنبند « 3 » اكنون ايشان را شصت و يا صد و يا هزار گوى و اين را يكى بلك ايشان هيچند و اين هزار و صد هزار و هزاران هزار قليل اذا غدوا 25 كثير اذا شدوا . پادشاهى يكى را صد مرده نان پاره داده بود . لشكر عتاب مىكردند . پادشاه به خود مىگفت « روزى بيايد كه به شما بنمايم كه بدانيد كه چرا مىكردم » . چون روز مصاف شد همه گريخته بودند و او تنها مىزد . گفت « اينك براى اين مصلحت » . آدمى مىبايد كه آن مميّز خود را عارى از غرضها كند و يارى جويد در دين . دين يارشناسى است امّا چون عمر را با بىتمييزان گذرانيد ، مميّزهء او ضعيف شد ، نمىتواند آن يار دين را شناختن . تو اين وجود را پروردى كه درو تمييز نيست . تميز آن يك صفت است « 4 » نمىبينى كه ديوانه را دست و پاى هست امّا تمييز نيست « 5 » . تميز آن معنى لطيف است كه در توست و شب « 6 » و روز در پرورش آن بىتمييز مشغول بودهاى بهانه مىكنى كه آن به اين قايم است [ آخر اين نيز با آن قايمست « 7 » ] چون است كه به كلّى در تيمار داشت اينى و او را به كلّى گذاشتهاى بلكه اين به آن « 8 » قايم است و آن به اين قايم نيست . آن نور ازين دريچههاى چشم و گوش و غيرذلك برون مىزند . اگر اين دريچه
--> ( 1 ) . ح : يك چيز بود ( * ) سورهء مدثر آيهء 31 ( 2 ) . اصل : ندارد ( 3 ) . ح : مىجنبد ( 4 ) . ح : افزوده ، مخفى در آدمى ( 5 ) . ح : نمىبينى كه ديوانه هم جسد و دست و پا دارد امّا تمييز ندارد بهر نجاست دست مىبرد و مىگيرد و مىخورد اگر تمييز درين وجود ظاهر بودى نجاست را نگرفتى پس دانستيم كه تمييزان ( 6 ) . ح : و تو شب ( 7 ) . اصل : ندارد ( 8 ) . ح : با آن